لحظات برای دختر به سختی می گذشت.
بد جوری دلهره داشت. تقریبن تمام پوست انگشتاشو کنده بود.
تا چند لحظه دیگه قرار بود یه عمل جراحی نسبتن سخت انجام بشه.
توو این عمل، یکی از اعضای بدن پسری به بدن دختر پیوند زده میشد.
توو اتاق بغل پسرک خیلی ریلکس روو تخت دراز کشیده بود.
انگار نه انگار که قراره یکی از اعضای بدنش رو جدا کنن.
یه مجله فکاهی گرفته بود دستش و صدای قاه قاه خنده ش فضای اتاق رو پر کرده بود.
چند دقیقه بعد اومدن و پسر و دختر رو به اتاق عمل بردن.
قرار بود یه قسمتی از رگ بی خیالی پسر به بدن دختر پیوند زده بشه ...
به به آلن خان لینکدونیتون مبارک باشه ....
بالاخره راه اندازیش کردین
اقا اجازه هس یه چی دیگه ام بگیم؟

ما دومم شدیمااااااااااا
شیرینی نقدیش یادتون نره
ببخشید اقا اجازه؟
این مسئله درمورد ما صدق نمیکنه ،فک کنیم باید رگ بیخیالی ما رو با یه پسر استرسی پیوند بزنن
افرادی که وانمود میکنن بی خیالن ، معمولاً از بقیه در تب و تاب بیشتری هستن. اما هنر تسلط بر احوالاتشونو دارن...