اولای ماه ، توو محل کار ، روی یکی از درای ورودی ، زده بودن : " لطفن در را ببندید "
امروز که داشتم میومدم ، اون نوشته رو برداشته بودن و جمله جدیدی رو روی کاغذ نوشته بودن :
" ملتمسانه خواهشمندیم در را ببندید "
به احتمال زیاد ، با سرد شدن هوا توو روزای زمستون ، به مرور شاهد جمله های زیر هستیم :
بیست روز دیگه
" آقا غلامتم ، در را ببندید "
بیست روز بعدش
" تو رو ارواح رفته هات ، تو رو جون هر کسی که می پرستی در را ببندید "
بیست روز بعدترش
" مگه با تو نیستم ، درو ببند دیگه "
بیست روز بعد از اون
" عوضی بی شعور درو می بندی یا بیام ببندمت ؟ "
بیست روز دیگه بعد از اون یکی
"لازم نکرده درو ببندی ، هوا گرم شد دیگه "
وقتی دارین ذرت مکزیکی می خورین ، اون قارچای لیوان خودشو بریزه توو لیوان تو.
چون میدونه تو دوست داری.

هفتمین ماهروز با هم بودنمون مبارک باشه عزیزکم.
ایشالا هفتادمین سالروز با هم بودنمون رو جشن بگیریم.
خسته و کوفته بود.
اینکه چند تا گله رو هر روز با خودش میبرد چرا و برمیگردوند واقعن کار خسته کننده ای هم بود.
گله هر کسی رو تا دم خونه ش هی میکرد و اونو به صاحبشون تحویل میداد.
باز دوباره فردا روز از نو ، روزی از نو.
امروز که داشت آخرین گله رو که واسه کدخدا بود رو تحویل میداد ، یه دفه یکی از قوچای چاق و گرونقیمتش هوس شیطونی به سرش زد.
راه افتاد توو کوچه پس کوچه ها و چوپان هم بدو بدو به دنبالش.
تا اینکه کم کم رسیدن به یه باغ بزرگ. قوچ از یه راه باریکه چپید توو.
چوپان که دیگه از این تعقیب و گریز خسته شده بود ، تصمیم گرفت که دیگه همینجا قوچ رو بگیره.
پس خیلی آهسته وارد باغ شد.
همینکه داشت دنبال قوچ میکرد ، چشمش خورد به یه مرده که یه چاقو دستش بود و میخواست که یه پسره رو بکشه.
چوپان خیلی ترسید. مرد که بدجوری سرگرم بریدن سر پسرک بود ، تا صدای قوچ رو شنید برگشت ببینه که منبع صدا کجاست.
تا چشم مرد به قوچ افتاد ، سریع دوید سمتش و در کسری از ثانیه اونو خوابوند و سرشو برید.
چوپان که این صحنه رو دید با خودش فک کرد که : این بابا بدجوری هوس کشت و کشتار زده به سرش.
واسه همین از ترس اینکه خودشم مورد حمله اون مرد قرار بگیره ، خیلی آروم راهی که اومده بود رو برگشت و دوون دوون به سمت خونه ش راهی شد.
شب که میخواست بخوابه به این فک میکرد که باید حقوق اون ماهش رو بده بابت پول اون قوچ لعنتی.
پ.ن : عید قربونتون مبارک.
باید امشب بروم
باید امشب ، چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
ادامه مطلب ...