دیروز عصری که داشتم می رفتم سمت ایستگاه اتوبوس ، موقع رد شدن از خیابون ،
یهویی یه وانت نیسان آبی به سرعت اومد سمت من.
با دیدن این صحنه ، سریع یکی دو قدم اومدم عقب و نا خودآگاه گفتم : یا ابا الفضل.
موقعی که وانت داشت از جلوم رد میشد ، دیدم که رو قسمت جلوی وانت (بالای سقف) به لاتین نوشته بود که :
YA ABAL FAZLEL ABBAS
استفاده از یه عبارت توسط قاتل و مقتول، صحنه جالبی رو بوجود آورد.
سر میز نشستم.
ورقا توو دستمه.
پولام رو میز.
ولی دیگه کسی سر میز نیست.
دیگه دل و دماغ اینکار هم نیست.
پ.ن: حلولیات به روز شد.
بابای من از همون موقعی که جوون بود و انرژی داشت ، حال و حوصله شلوغی و سر و صدا رو نداشت.
یادم میاد وقتی من و داداشم کوچیک بودیم و سر و صدا می کردیم ، خیلی آمرانه دعوت به آرامش می شدیم ، و گرنه مجبور بودیم کتک جانانه ای رو تحمل کنیم.
دیگه چه برسه به الان که دیگه پا به سن گذاشته و هیچ رقمه حال و حوصله شلوغی رو نداره.
ولی خب زندگی معمولن وضعیتی رو برای آدم بوجود میاره که اصلن ازش خوشت نمیاد.
یکی از اون بازی های زندگی ، اینه که یه نوه شیطون بهت بده.
این خواهر زاده دومی ، ماشالا خیلی شیطونه. به همه چی کار داره.
بر خلاف خواهرش که خداییش خیلی آرومه.
معولن توو اون دو روزی که خواهرم اینا میان خونه ما ، کللن نظم خونه به هم میریزه.
تقریبن هیچ چیزی سر جاش نیست.
ولی تنها چیزی که باعث میشه ، بابام بتونه این شرایط جهمنی! رو تحمل کنه ، علاقه ش به این فسقلیه.
اینقدر دوسش داره که وقتی بچه مریض میشه ، بابام گریه میکنه.
اینا رو گفتم که بگم ، چند وقت پیشا خواهر بزرگه که الان کلاس اوله ، باید یه تمرین جمله سازی رو انجام میداد. واسه همین اومده بود پیش بابام ، تا یه کم کمکش کنه.
یکی از کلماتی که باید باهاش جمله میساخت ، کلمه "تماشایی" بود.
وقتی از بابام کمک خواست ، بابام بهش نوشتن جمله زیر رو پیشنهاد کرد :
" وقتی ما به خانه پدر بزرگم می رویم ، قیافه پدر بزرگ من تماشایی است "
پ.ن: یه وبلاگ جدید ساختم به اسم حلولیات.
دل توو دل دختر نبود.
چطور می تونست به پسر بگه.
تا ابد که نمی تونست پنهون کنه.
نهایتن که بعد از شب عروسی گندش در میومد.
اینقدر دست دست کرد که مراسم عروسی هم تموم شد.
شب که رفتن خونه، بعد از رفتن مهمونا، رفتن توو رختخواب.
دختر خیلی نگران بود. طوریکه از ظاهرش میشد اینو فهمید.
پسر که متوجه قضیه شده بود ، به دختر گفت : چی شده عزیزم ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟
با گفتن این حرف ، دختر با ناراحتی گفت : میدونی چیه ؟ راستشو بخای من دختر نیستم.
پسر دستی به موهای دختر کشید و گفت : خب راستشو بخای منم پسر نیستم.
به محض اینکه جمله از دهن پسر خارج شد ، یکهو جفتشون قاه قاه زدن زیر خنده و سالیان سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن.
پ.ن : ایده این مطلب هم از پست حاج محسن باقرلو الهام گرفته شد.