مرد ، بیرون خونه منتظر وایساده بود.
مدام ساعتشو نگاه می کرد.
صدای در خونه اومد ...
در باز شد و محمد رضا اومد بیرون.
داشت می رفت سمت ماشینش که یه صدایی رو از پشت سرش شنید.
مرد : آقای فرا بدن ؟
محمدرضا : بله خودم هستم. کاری داشتین ؟
مرد : به نفعته که پاتو از زندگی خصوصی ما بکشی بیرون.
محمدرضا : ببخشید. ولی من اصلن متوجه منظورتون نمی شم.
مرد : ببین آقا کوچولو. خودتو به اون راه نزن. یا با زبون خوش میری پی کارت یا اینکه ...
محمدرضا : یا اینکه چی ؟
وقتی محمدرضا ، کلمه آخر از دهنش خارج شد ، سوزش شدیدی رو توی پهلوی راستش احساس کرد ...
توو کلانتری ، وقتی در مورد علت این حادثه از مرد توضیح خواستن ،
گفت : تازگیا با دختری آشنا شدم.
یه بار که خونه شون دعوتم کرد ، رو دیوار اتاقش ، یه پوستر از این آدم دیدم.
ازش پرسیدم این کیه. گفت که هنرپیشه س و من ازش خوشم میاد.
تا این حرفو شنیدم ، بدنم داغ شد.
تصمیممو گرفتم. رفتم سراغش و ...
من از آنتونیو باندراس بدم میاد اگه پوسترو بزنم رو دیوار جواب میده ینی؟
من هم ازش خوشم میادو هم خوشم نمیاد.
نمی دونم چرا.
ایشالا که جواب میده.
هیییییییییییییییی
روزت مبارک آلن جان
کیانا جان ، هیییییییییییییییییی رو معمولن به چارپا میگن.
حالا عیب نداره.
ممنونم از لطفت.
یعنی چی؟
مگه هنوز نسل اینجور غیرتی ها منقرض نشده؟!!!
نه بابا. مگه دایناسورن ؟
تازه نسل دایناسورها هم کللن کللن منقرض نشده.
این لینکه که باز نمی شه
باز میشه باور کن.
تاسف برانگیزن این آدمای بی فکر و متعصب!
بله همینطوره عاطفه جان.