مادر بزرگ مرد
از بس که جان ندارد
پ.ن ۱: مادر بزرگم عصر روز یکشنبه دار فانی رو وداع گفت.
و روز دوشنبه تن رنجورش اسیر خاک شد.
پ.ن ۲: ممنون از لطف و صفای همتون. ایشالا خدا رفتگان همتونو بیامرزه.
پ.ن ۳: محسن نازنین ، مجتبای عزیز ، تیراژه بانو ، هیشکی بانو ، الهه مهربان و کیانای عزیز ،
ممنون که از مرحومین تازه گذشته یاد کردین.
ت.ا ح.ا.ل.ا د.ق.ت ک.ر.د.ی.ن و.ق.ت.ی ب.ی.ن ک.ل.م.ا.ت ن.ق.ط.ه م.ی.ذ.ا.ر.ی.د ، م.ل.ت ا.ش.ت.ی.ا.ق ب.ی.ش.ت.ر.ی د.ا.ر.ن ک.ه ا.و.ن م.ت.ن ر.و ب.خ.و.ن.ن.
ر.ا.س.ت.ش خ.و.د م.ن ک.ه ا.ی.ن.ج.و.ر.ی.م.
ب.ا.ر.ه.ا ش.د.ه ک.ه ب.ه ا.ی.ن.ج.و.ر ک.ل.م.ا.ت ب.ر خ.و.ر.د.م و ب.ا ا.ش.ت.ی.ا.ق ز.ی.ا.د خ.و.ن.د.م.ش،
ب.ع.د د.ی.د.م ک.ه ا.ون ک.ل.م.ه ا.ص.ل.ن م.و.رد.ی ن.د.ا.ش.ت.ه.
ح.ا.ل.ا چ.ر.ا ن.گ.ا.رن.د.ه ک.ل.م.ه ر.و ب.ر.د.ا.ش.ت.ه ا.ی.ن ر.ی.خ.ت.ی ک.ر.د.ه م.ن ب.ی.ل.م.ی.ر.م.
ب.ه ه.ر ح.ا.ل ک.ن.ج.ک.ا.و.ی آ.د.م.ا ب.ا د.ی.د.ن ا.ی.ن.ج.و.ر ک.ل.م.ا.ت ب.ی.ش.ت.ر م.ی.ش.ه.
ب.ا.و.ر ن.د.ا.ر.ی.د ؟ ا.م.ت.ح.ا.ن ک.ن.ی.د.
امروز خیلی کارم زیاد بود. از صبح که اومدم مشغول بودم.
تا اینکه حدودای ساعت 11 تونستم کمر کارو بشکنم.
ساعت 12 آمبولانس اومد و کار رو بردن بیمارستان و بستریش کردن.
قراره تا هفته دیگه ، یه عمل جراحی پیچیده روش انجام بدن.
عصری یه قوطی کمپوت خریدم و رفتم بیمارستان.
کار رو تخت خوابیده بود و زن و بچه ش هم کنارش بودن.
تا رفتم توو اتاق ، پسرش حمله کرد سمت من و یه کف گرگی اومد توو صورتم.
یه لحظه چشام سیاهی رفت. دستامو گرفتم جلوی صورتم.
دستامو که برداشتم پر از خون شده بودن. دماغم شکسته بود.
زنش همینطور یه ریز داشت نفرین میکرد و بد و بیراه می گفت.
اشاره میکرد به پسرش و با گریه میگفت ، حالا من با این بچه صغیر چیکار کنم؟
چطوری شیکم این بچه رو سیر کنم ؟
یه شکایت نامه تنظیم کردن.
پسره زنگ زد کلانتری و قرار شد یه مامور بیاد و منو دستگیر کنه.
زنش میگه باید کل هزینه عمل رو من بدم.
چند دقیقه بعد یه مامور میاد و به دستام دستبند می زنه و منو با خودش می بره.
توو راه به این فک می کنم که ما کارمندا چه آدمای بیچاره ای هستیم.
اگه کار نکنیم که اخراج میشیم. اگه کار هم بکنیم که اینطوری میشه.